تبليغاتX
به نام خدایی که همین نزدیکی است

به نام خدایی که همین نزدیکی است

سلام.خوش آمدید

توجه..........................توجه

سلام دوستان خوبم

آدرس وبلاگ جدیدم رو براتون مینویسم

لطف کنید از این به بعد به این آدرس بیاید.

www.taranehyeziba.blogfars.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

چند خطي عاشقانه/2

 
............................................................
.........................................................................
با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه نگو از این سفر با من نگو

من به پایان میرسم از رفتنت

با من از آغاز این رفتن نگو

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد از تو بود و با تو بود

کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سرگردان کند

کاش سرعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند
 
......................................................................
..........................................................................................دل نبند:
 
کی گـفتـه دنـیـا مال ماس..؟
 
دلا پر از شور و صفاس..؟
 
ایـنـجـــــا گـور آرزوهـاس..
 
خدارو شکر مرگ پی ماس..
 
دست توی دستای شماس..
 
مثل یک پروانه رو یـاس..
 
ولی دلش اون بالاهاس..
 
فقط دستش دست شماس..
 
دل نـبـنـد ای گل یـاس..
 
اون بالا جای پروانه هاس..
 
.........................................................
...........................................................................
 
+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 2:42 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

چند خطی عاشقانه:

 

.........................................................................

........................................................................................تو:

لبت

که مداد قرمز هفت سالگی ست

طعم تمشک می دهد و

لا به لای موهایت

شرجی شمال و

تو سه تار

با لباس مسی ات رقص و

آنقدر بالا

 که ستاره ها سینه ریزت و

ماه خودش را به تو می ریزد و

باد هم

که هم آغوشی دریا مرد می خواهد

......................................................................                                           

................................................................................در جوانی:

در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد

در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد

آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد

آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

 

.....................................................................

............................................................................عشق:

عشق یعنی قطره ای از رازها

از پرستو ها و از پرواز ها

عشق یعنی سایبان آرزو

مثل بغضی بی بهانه در گلو

عشق یعنی تا ابد زیبا شدن

قطره ها را کم کمک دریا شدن

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

ای عشق...

 

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار و یا یار به من

یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

مرگ...

تا که بودیم نبودیم کسی

کشت ما را قم بی همنفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

خفته ایم و همه بیدار شدند

قدر آیینه بدانیم چو هست

نه در آن وقت که اقبال شکست

+ نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

من. خلوت اشک هایم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

کاش میشد...

کاش میشد اشک را تحدید کرد

لذت یک بوسه را تمدید کرد

کاش میشد درمیان لحظه ها

لحظه ی دیدار را نزدیک کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

باید امشب بروم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

من و خاطرات تنهایی /// من و یک سکوت طولانی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

قفس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  |